|
برای شنیدن صدای که دوستش میداری همین لحظه هم بسیار دیر است، افسوس خواهی خورد زمانی را که آن سوی سیم ها کسی بی احساس میگوید: چیه دیگه نمی خوای بدی؟ مردها 3 تا آرزو دارند میدونی آمار دختر بازی در چه حیونی بیشتره؟ یه نقطه ی قرمز توی آسمون حرکت می کنه اگر طاووس برای ناز کردن و روباه برای فریب دادن وتمساح برای اشک ریختن وکلاغ برای قارقار کردن داشته باشی دیگر نیازی به زن گرفتن نداری چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش عشق یعنی بزرگ کردن یک چیز به اندازه ی دنیا و کوچک کردن دنیا به اندازه ی یک چیز،زندگی کردن،تلف بودن،پلاسیدن،نطفه ای را پرورش دادن برای زندگی کردن،و این تکرار تکرار است،اگر زندگی را دوست داشتم هیچوقت موقع تولد گریه نمیکردم!!! ای دوست دلت همیشه زندان من است میدونی هر بار که پلک میزنی من نفس می کشم؟ پس به کسی خیره نشو چون من خفه میشم زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟ مادر به پسرش: هیچ خجالت نکشیدی این همه کیک رو تنهایی خوردی، اصلاً هیچ به فکر خواهرت بودی؟ نمیگم دوستت دارم نظر یادت نره تا بعد یا علی خدا نگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:54  توسط یک دوست
|
علی بن ابی طالب (عبد مناف) بن عبدالمطلب (شیبه) بن هاشم (عمرو) بن عبد مناف بن قصی.
مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصی (دومین زنی که به شرف اسلام نائل آمد). مکنی به ابوالحسن و ابوتراب و ملقب به مرتضی و اسدالله. بسال 30 یا 27 عام الفیل سیزده رجب در کعبه متولد و از آغاز دوران کودکی در خانه پیغمبر (ص) و زیر نظر آن حضرت بزیست. مورخین معتبر همچون بلاذری و علی بن الحسین اصفهانی نقل کردهاند که سالی مکه را خشکسالی سختی فرا گرفت، پیغمبر (ص) به عموهای خود حمزه و عباس فرمود: شایسته است ابوطالب را یاری دهیم و بار گران کثرت عائله را بر او سبک سازیم. آنها پذیرفتند و عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و خود، علی را تقبل نمود. و علی که در آن ایام شش ساله بود در کنار آن حضرت و زیر نظر کیمیااثر وی نشو و نما یافت. در ابتدای بعثت اولین مردی بود که به رسول خدا (ص) ایمان آورد چنان که فرمود: من در روز دوشنبه به نبوت مبعوث گشتم و علی در روز سهشنبه با من نماز گزارد. پیغمبر(ص) او را به برادری خویش برگزید و دخترش فاطمه(ع) به وی تزویج نمود و بسال آخر عمر خود هنگام بازگشت از حجه الوداع در جایی به نام «غدیرخم» بین مکه و مدینه او را در جمع مسلمین به جانشینی خویش منصوب داشت و حتی در مرض موت خواست فضای مدینه را از وجود مخالفان پاک سازد که هنگام مرگ آن حضرت کسی نباشد تا با این امر مخالفت ورزد. بدین منظور اسامه بن زید را به ریاست سپاهی انبوه به جنگ با رومیان بگماشت و سران مهاجر و انصار را که گمان مخالفت آنها را داشت به شرکت در آن سپاه امر نمود تا امر زعامت و ولایت بر مسلمین آنچنان که خدا میخواست انجام پذیرد ولی آنها به بهانه اینکه پیغمبر بیمار است و ما به فراق او دل ندهیم و تاب جدائی از او در این شرائط را نداریم تعلل جسته، امروز و فردا کردند و از حرکت اسامه جلوگیری نمودند. پیغمبر در بستر بیماری و ناتوان بود و سرانجام به محض اینکه پیغمبر چشم از این جهان ببست و علی (ع) را مشغول غسل و کفن و دفن جسد پیغمبر (ص) یافتند فرصت را غنیمت شمرده در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و پس از کشمکشهائی با ابوبکر بیعت نمودند. تا اینکه دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان سپری گشت و در 25 ذیحجه 35 که عثمان به قتل رسید مسلمانان با اشتیاق فراوان با علی(ع) بیعت نمودند و بر اثر مخالفت و عناد برخی از اصحاب و خویشان پیغمبر و ناسازگاری عدالت علی(ع) با انتظارات آنان مدت چهار سال و چند ماه خلافتش به جنگهای جمل و صفین و نهروان گذشت تا سرانجام در نوزده رمضان سال 40 به سن شصت و پنج یا شصت و سه سالگی به ضربت عبدالرحمن مرادی خارجی در مسجد کوفه سخت مجروح گشت و در شب بیست و یکم پایان ثلث اول شب به بهشت جاوید شتافت و حسب وصیت خود در غری (نجف) پنهانی به خاک سپرده شد و قبرش از بیم اینکه خوارج نبش کنند مخفی بود تا در دولت بنی عباس به راهنمایی امام صادق (ع) کشف و مزار مسلمانان گشت. فضایل علی (ع) فوق آن است که در این مختصر بگنجد یا به قلم نارسای این کمترین، نگاشته شود و به گفته ناظم نیشابوری: علی بن ابی طالب بر گوینده و نویسنده محنتی گران و باری سنگین است که اگر بخواهد حقش ادا کند به کفر و گزافهگوئی دچار گردد و اگر کوتاه آید خیانت نموده باشد، و حد وسط در فضایل او آنقدر دقیق و باریک است که جز یک اندیشمند ماهر و حاذق از عهده نیاید. ابن ابی الحدید معتزلی از محققین علمای اهل سنت در مقدمه شرح نهج البلاغه گوید: فضایل علی (ع) در آن حد از عظمت و شموخ و شهرت است که نویسنده و گوینده دربرابر آن خود را ضعیف و زبون و شرمسار ببیند که در صدد تفصیل آن برآید، چه بگویم درباره مردی که دشمنانش به فضائلش معترف بوده و در عین دشمنی نتوانستند آن را پنهان دارند، و همگان دانند که بنیامیه پس از شهادت آن حضرت به شرق و غرب ممالک اسلامی دست یافتند و با تمام توان کوشیدند که نور عظمتش را فرو نشانند و در این باره هر حیله و مکیدتی بکار بردند تا جائی که ایادی آنها احادیث فراوانی در قدح و ذم آن حضرت جعل کردند و در این راه مبالغ گزافی از اموال بیت المال مسلمین هزینه ساختند و اگر کسی حدیثی در منقبتش بیان میداشت او را مورد ضرب و شتم قرار میدادند و حتی برخی را به زندان افکندند و عدهای را تبعید نمودند و جمعی را بدین جرم از دم تیغ گذراندند و کسی را جرأت نبود که فرزندش را علی بنامد. اما هر چه آنها بیشتر در این امر کوشیدند فضائل آن حضرت بیشتر شایع گشت که گوئی آنها آن نیرو را در نشر فضائل او بکار برده بودند، آری مشک را هر چه بیشتر بپوشانی فضا را بیشتر عطرآگین سازد. چه بگویم درباره کسی که سر رشته هر فضیلت و منبع هر امتیاز انسانی است و هر فرقه و گروهی خود را به وی منتهی داند و به انساب به او مباهات کند که او سرچشمه همه امتیازات بوده و در این میدان او گوی سبقت را از همگان ربوده و پیشتاز این معرکه بوده است. چنانکه میدانیم علم الهیات و شناخت صفات باری تعالی که اشرف علوم است بیان تفصیل آن از آن حضرت آغاز شده، و اهل نظر و استدلال این فن شاگردان او بودهاند که به تفصیل در کتب مربوطه به آن پرداختهاند. دیگر از علوم، علم فقه است که آن حضرت پایه و اساس این علم است و هر فقیهی در اسلام ریزهخوار خوان نعمت او بوده، و استناد فقه شیعه به آن حضرت واضح است و حاجت به بیان نیست. مشهورترین فقهای صحابه عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس است و هر دو اینها در مکتب علی (ع) تلمذ نمودهاند، ابن عباس که معلوم است وی شاگرد آن حضرت بوده و اما عمر نیز همگان دانند که وی در اکثر مسائل مشکله به وی مراجعه میکرده و مکرر میگفته: «لولا علی لهلک عمر» یعنی اگر علی نبود قطعاً عمر هلاک میشد و میگفته: خدا نکند مشکلی برایم پیش آید که ابوالحسن (ع) در کنارم نباشد! و نیز میگفته تا گاهی که علی در مسجد حضور دارد کسی حق ندارد فتوی دهد. و خاصه و عامه این سخن را از پیغمبر (ص) نقل نمودهاند که فرمود: «اقضا کم علی» بهترین قاضی شما علی است آنگاه ابن ابی الحدید به چند مورد از قضاوتهای عجیبه آن حضرت اشاره میکند. و دیگر از علوم علم تفسیر قرآن است که آن حضرت پایهگذار این علم بوده و هر که به تفاسیر رجوع کند این دعوی را به روشنی مییابد خواه آن بخش از آیات که مستقیماً از آن جناب تفسیر شده و خواه آن قسمت که تفسیر آن از ابن عباس آمده که او نیز از آن حضرت گرفته است، و از ابن عباس سئوال شد: علم تو در برابر علم پسر عمت چه نسبتی دارد؟ وی گفت: همان نسبت که قطره باران به دریای بیکران دارد. و دیگر از علوم، علم نحو و ادبیات عرب که همه مردم میدانند مبتکر و مخترع آن علی (ع) بوده که قواعد کلیه آن علم را به ابوالاسود دئلی املاء نموده. و اما خصائص اخلاقی و فضائل نفسانی که هر بیننده در این وادی دیده بگشاید خورشید وجود علی دیدهاش را خیره سازد. اما از حیث شجاعت، وی یکه تاز این میدان بوده که پیشینیان را از یاد مردم ببرد و پسینیان را در خود محو ساخت. مواقف علی (ع) در جنگها آنچنان شهره تاریخ است که تا قیامت بدان مثل زنند. دلیر مردی که هرگز فرار ننمود و از انبوه سپاهی مرعوب نگشت و با کسی در نیاویخت که او را به دیار عدم نفرستاد و هیچگاه ضربتی نزد که به دومین ضربت نیاز داشته باشد، و هنگامی که معاویه را به مبارزه خواند تا هر یک از آن دو کشته گردند مردم آسوده شوند، عمرو عاص به معاویه گفت: علی با تو از در انصاف در آمده، معاویه به وی گفت: از روزی که با من بودهای هرگز این گونه به من نیرنگ نزدهای! تو مرا به نبرد کسی امر میکنی که هرگز کسی از چنگال او نرسته! چنان پندارم که به حکومت شام پس از من دل بستهای! ملت عرب همواره بدین مباهات مینمودند که روزی در جنگ روبروی او قرار گرفته و یا فلان خویش من به دست علی کشته شده است. روزی معاویه بر سریر خود خفته بود ناگهان چشم گشود عبدالله بن زبیر را کنار خود دید، بنشست و عبدالله از در شوخی به وی گفت: یا امیرالمؤمنین اگر موافقی تا با یکدیگر کشتی بگیریم؟ معاویه گفت: هان ای عبدالله می بینم از دلیر مردی و شجاعت دم میزنی! عبدالله گفت:مگر تو منکر شجاعت منی؟ من کسی بودم که به مصاف علی رفتم و با او هم نبرد شدم. معاویه گفت: هرگز چنین نبوده و اگر تو لحظهای در برابر علی (ع) میایستادی تو و پدرت را به دست چپش میکشت و دست راستش همچنان فارغ منتظر مبارزه میبود. روزی محفن بن ابن محفن بر معاویه وارد شد، معاویه به وی گفت از کجا میآیی؟ وی به منظور خوش آمد معاویه گفت: از نزد بخیل ترین مردم ـ یعنی علی (ع) ـ میآیم. معاویه گفت: وای بر تو چگونه این را درباره کسی میگوئی که اگر انباری انباشته به زر و انباری از کاه داشته باشد. انبار زرش را پیش از انبار کاهش به مصرف مستمندان رساند؟! و اما حلم و گذشت و بزرگواری و چشم پوشی از بزهکار، علی از هر کسی حلیمتر بوده چنانکه واقعه جمل بهترین گواه این مدعا است. هنگامی که به مروان حکم که اعدا عدو او بود دست یافت وی را آزاد ساخت و از آن تقصیر بزرگش درگذشت، و عبدالله زبیر در ملأ عام حضرتش را ناسزا میگفت، و موقعی که وی با سپاه عایشه به بصره آمد خطبه خواند و در خطبه هر چه به زبانش آمد گفت حتی گفت: اکنون پستترین و فرمایهترین مردم علی بن ابی طالب به شهر شما میآید. ولی حضرت چون به وی دست یافت از او گذشت نمود و تنها به وی گفت: برو که تو را نبینم. رفتار او با عایشه پس از جنگ جمل مشهور است که چون بر او پیروز گردید وی را گرامی داشت و چون خواست به مدینه باز گردد بیست زن از قبیله عبد قیس که همگی لباس مرد پوشیده و هر یک شمشیری حمایل داشت با وی کرد تا به مدینه رسید و در بین راه پیوسته به حضرت ناسزا میگفت که وی هتک حرمت من نموده و مردانی از یاران خویش به همراه من فرستاده، و چون به مدینه رسیدند آن زنان به وی گفتند: ببین ما همه زنیم که با تو بودیم. و مردم بصره که به یاری عایشه با وی جنگیده بودند و جمعی از یارانش را کشته بودند پس از پایان جنگ همه را آزادی داد و سپاه خویش را فرمود کسی متعرض آنها نگردد و هر که سلاحش به زمین نهد آزاد است، نه اسیری از آنها گرفت و نه مالی را از آنها به غنیمت بستد و همان کرد که پیغمبر (ص) در فتح مکه با مکیان کرد. و هنگامی که معاویه در صفین آب بر او ببست و میان سپاو او و شریعه فرات حائل شدند و سران لشکر معاویه میگفتند: باید علی و سپاهش را تشنه از دم تیغ بگذارنیم چنانکه او عثمان را تشنه به قتل رساند، و سپس لشکر علی (ع) غالب شده آب را از آنها باز پس گرفتند لشکریان او نیز گفتند نگذاریم سپاه معاویه قطرهای بنوشند تا همگی بیرنج نبرد از تشنگی بمیرند، حضرت فرمود: ابداً ما چنین نکنیم و این عمل غیر انسانی را روا نداریم و بگذارید از بخشی از فرات استفاده کنند. و اما جهاد در راه خدا: دوست و دشمن معترفند که وی سرور مجاهدان بوده و در برابر او کسی شایسته این نام نباشد، همه میدانند که سختترین و سنگینبارترین نبرد اسلام با مشرکان بدر کبری بوده که در آن معرکه هفتاد تن از مشرکان به قتل رسیدند و نیمی از آنها به دست علی (ع) کشته شد و نیم دیگر را همه مسلمانان به یاری ملائکه کشتند، مواقف آن حضرت در احد و احزاب و خیبر و حنین و دیگر غزوات شهره تاریخ است و نیازی به بیان ندارد. و اما از نظر فصاحت وی پیشوای فصحا و سرور بلغا بوده و چنانکه در باره کلام آن حضرت گفته شده: ”دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق“ یعنی سخنان او پائینتر از کلام خدا و بالاتر از کلام مخلوق است و گویاترین شاهد این دعوی نهج البلاغه آن حضرت است. و اما از حیث خوشروئی و بشاشت وی ضرب المثل بوده که دشمنانش این صفت را بر او عیب میگرفتند. صعصعه بن صوحان و دیگر یاران آن حضرت میگفتند: علی (ع) در میان ما مانند یکی از ما بود که هیچگونه امتیازی برای خود قائل نبود ولی در عین فروتنی و تواضعی که داشت آنچنان مهیب بود که ما در برابرش بسان اسیر دست و پا بستهای بودیم که زیر دست مردی شمشیر به دست باشد. و اما در زهد و بیرغبتی به دنیا: علی (ع) سردار زاهدان بوده و هر که میخواست در این میدان گام نهد او را مدنظر داشت، علی هرگز شکم خود را از غذا سیر ننمود، غذایش خشنترین غذا و پوشاکش دون ارزشترین لباس بود، عبدالله بن ابی رافع گوید: روز عیدی بر علی (ع) وارد شدم همیان سر به مهری به نزدش دیدم چون آن را بگشود دیدم نان خردههای جوین سبوس ناگرفتهای است، مشغول خوردن شد، گفتم: یا امیرالمؤمنین چرا آن را مهر نموده ای ؟ فرمود از بیم آنکه فرزندانم این نانها را به روغنی یا زیتونی بیالایند. جامهاش گاهی به پوست و گاهی به لیف خرما وصل شده بود. نعلینش همواره لیف بود خشتنترین کرباس میپوشید. نان خورش علی (ع) اگر بود نمک بود و اگر احیاناً فراتر از این میرفت مقداری شیر شتر بود کمتر گوشت میخورد و میفرمود: شکمتان را گورستان حیوانان مسازید. علی (ع) کسی بود که دنیا را سه طلاق گفته بود و هرگز بدان رجعت ننمود. و اما از نظر عبادت، علی (ع) عمری را بعبادت سپری ساخت، بیش از هر کسی نماز خواند و بیش از هر کسی روزه گرفت. شب خیزی و مناجات سحری و مواظبت و مداومت به اوراد و اذکار را دیگران از او آموختند، پیشانی علی از کثرت سجود بسان زانوی شتر بود، و هر که در دعا و مناجاتهای علی به دقت بنگرد نیک میداند که این جمالات از چه دلی آگاه و چه قلبی خاشع تراوش نموده است. و اما از حیث اداره امور و سیاست کشور داری: علی روشنفکر ترین و آگاهترین کس در تاریخ سیاست بوده، دوران خلافت خلفای ثلاثه که آنان بی مشورت او به مهام امور نمیپرداختند جهان بینی او بود که عاصمه اسلامی آن روز را با تشتت آراء و اختلاف اصحاب پیغمبر از گزند فروپاشی نگه داشت و نگذاشت عظمت و هیبت اسلام خدشهدار گردد. آری چنانکه خود فرمود: «لولا التقی لکنت ادهی العرب» (اگر ترس از خدا نبود از هر عرب سیاست مدار به امر سیاست آگاهتر بودم.) وی هرگز به هدف پیشبرد مقاصدش به سیاستهای شیطانی که خلاف رضای خدا بود متوسل نگشت و به کارهای ضد انسانی دست نزد و هدف را موجه وسیله ندانست. ابن ابی الحدید سخن خویش را بدین جمله به پایان میرساند که چه بگویم درباره کسی که پدری چون ابوطالب سید بطحاء و شیخ قریش و زعیم مکه دارد که دربارهاش گفته شده کمتر کسی را تاریخ به یاد دارد که در عین فقر و تهیدستی مقام سروری داشته باشد ولی ابوطالب اینچنین بود، ندار بود و زعیم، مردم مکه هیبتش را داشتند و در برابر سروریش تسلیم بودند.[i] آری علی بود که شب هجرت پیغمبر (ص) به آسانی در صدد جان بازی بر آمد و در بستر آن حضرت بخفت و جانش را وقایه جان او کرد. علی بود که در کودکی حق را تشخیص داد و به سن ده سالگی به دین حق ایمان آورد و اولین مسلمان شد. امتیازات علی (ع) را نتوان در این مختصر گنجاند ولی با عرض معذرت از پیشگاه مقدسش نمونههایی از سیرت ملکوتی آن حضرت نگاشته آید: اخلاق علی علی را در دوران حکومتش عادت بر این بود که خود به تنهایی در بازارهای شهر کوفه میگشت و اوضاع و رفتار مردم را از نزدیک نظارت مینمود و اگر راه گم کردهای میدید او را هدایت میکرد، ناتوانی نیاز به کمک داشت به یاریش میشتافت، به درب مغازهها میایستاد و قرآن میگشود و این آیه را تلاوت مینمود(تلک الدار الآخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض ولا فساداً و العاقبه المتقین)(آن سرای بازپسین ـ بهشت ـ تنها از آن کسانی است که در این جهان به هوای برتری و فساد نباشند و سرانجام خوشبختی از آن پرهیزکاران است). روزی حسب معمول به بازار خرمافروشان رفت، کنیزکی را دید که میگریست، از او سبب پرسید، وی گفت: اربابم یک درهم به من داد که خرما بخرم، چون خریدم و به خانه بردم اهل خانه آن را نپسندیدند، اکنون که به خرمافروش پس میدهم از من نمیستاند. حضرت به نزد خرما فروش رفت و به گفت: ای بنده خدا این دختر خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد، به وی رحم کن و خرما از او بستان و درهم را مسترد دار. خرما فروش به خشم آمد و مشتی به حضرت زد. مردمان بر او گردآمده به وی گفتند مگر نمیدانی این امیرالمؤمنین (ع) است؟! وی به خود بلرزید و رنگش زرد شد و خرما را پس گرفت و درهم را به کنیز داد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین مرا ببخشای و از من راضی شو. روزی امیرالمؤمنین (ع) سواره به جایی میرفت جمعی از اصحاب پیاده به دنبالش به راه افتادند، حضرت نگاهی به آنها کرد و فرمود: شما کاری دارید؟ گفتند: خیر، دوست داریم به همراه شما باشیم. فرمود: برگردید که همراه بودن پیاده با سوار، سواره را مایه فساد اخلاق و پیاده را خواری و ذلت باشد. دانش علی علی (ع) مکرر میفرمود: در این سینهام دانش بسیاری است که پیغمبر (ص) به من آموخته و اگر دانش پژوهانی مییافتم که حق دانش را ادا کنند و چنان که از من میشنوند به دیگران باز گویند بخشی از آن را به آنان تعلیم میکردم که از آن بخش، علوم بدست آید که دانش کلید هر دری است. پایان سخن هنگامی که خبر وفات علی (ع) به ابن عباس رسید گفت: افسوس بر ابوالحسن، به خدا سوگند عمری گذراند در حالی که نه قانونی از قوانین اسلام تغییر داد و نه سنتی از سنتهای پیغمبرش (ص) جابجا نمود و نه در وظایفش کوتاهی کرد و نه مالی گرد آورد و نه مالی را از مستحقش دریغ داشت و نه چیزی را جز خدا در زندگیش هدف گرفت. به خدا سوگند که دنیا در نظر او از بند نعلینش بیمقدارتر بود، در نبرد شیر و در مجلس دریا، حکیمی از حکما بود، هیهات که چون علی بزاید، وی به درجات اعلی پرواز نمود. ابوخالد کابلی گوید: روزی امام باقر (ع) به من فرمود: علی (ع) در همین عراق شما بود و چون با دشمنش میجنگید و جمعی (به نام) یاران در کنارش میجنگیدند ولی در میان آن انبوه جمعیت پنجاه نفر نبود که علی را آنچنان که باید بشناسد و بدان گونه که مقتضای مقام امامتش بود به وی معرفت داشته باشند[ii]. [iii].
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:50  توسط یک دوست
|
سلام .امشب بعد از ۱ سال بصورت اتفاقی وبلاگ خودم رو باز کردم و نگاهم به کادر وبلاگ (یا علی مدد)افتاد .ناگهان دلم لرزید آخه امروز ۲۱ رمضان مصادف با شهادت امام علی (ع) امام اول شیعیان بود.
ای کاش میشد قدر این لحضات را دانست امیدوارم بتوانم دوباره با یاری خداوند و نظرات شما دوستان وبلاگم را راه اندازی کنم با تشکر مدیریت وبلاگ:یک دوست
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:33  توسط یک دوست
الناز شاكردوست در سال 1363 در يكي از محله هاي تهران چشم به دنيا گشود..در دوران دبستان عاشق بازيگري شد.دانشجوي تئاتراز دانشكده هنرو معماري دانشگاه تهران است. كلا انساني عجيبي است.. عاشق فوتبال است شبيه بازيگري ! مادر خود را بسيار دوست دارد. و عجيب ترين نكته در زندگي او دوست صميمي اوست. مدرک تحصیلی: دانشجوي تئاتر از دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد تهران با بازی در فیلم « گل یخ » ساخته کیومرث پوراحمد به سینما آمد و ظرف کمتر از یک سال در پنج فیلم سینمایی نقش آفرینی کرد. تفاوت بازی او در دو فیلم « گل یخ » و « مجردها » نشان از توانایی های او دارد. شاکردوست در « بی وفا » اولین ساخته منتقد قدیمی سینما - اصغر نعیمی - بهترین بازی کارنامه سینمایی اش را به نمایش گذاشت. بله دوست صميمي او گوهر خير انديش است كه حداقل 30 سال از او بزرگتر است.به طور اتفاقي وارد سينما شد.به گفته كيومرث پوراحمد وقتي دنبال يك بازيگر حدودا 20 ساله ميگشته كه الناز رو ديده و از بازي وي كه در ان موقع در تئاتر بازي مي كرده خوشش امده و او را در فيلم گل يخ به عنوان بازيگر نقش اول بازي داده است. بازي هاي مختلف و نقش هاي مختلف كه از او ديديم او را يك بازيگر باهوش و با استعداد معرفي كرده است. بازي هاي متفاوت نظير يك دختر پولدار در عروس فراري ... يك دختر شل و ول در مجردها(واقعا فوق العاده بود).. يك دختر نسل سومي در چه كسي امير را كشت (بازي او در اين فيلم عالي بود..بسيار بهتر از نيكي كريمي . مهناز افشار و...)و بازي بسيار زيباي او در فيلم بي وفا(به عنوان يك دختر پايين خيابوني كه عمرا هيچ بازيگري نمي تونست اين نقش را به اين خوبي بازي كن).در اين سه سال و تا سن 22 سالگي بازي در 11 فيلم يك امار فوق العاده براي يك بازيگر است..منتقدين بسياري از همان اول از بازي او تعريف كرده اند. حتي هنرمنداني مانند مرحوم منوچهر نوذري از بازي وي تعريف كرده اند.. همچنين مهدي فخيم زاده كارگردان خوب كشورمان عنوان كرده است كه الناز شاكردوست به زودي بهترين بازيگر سينماي ايران خواهد شد مجموعه آثار: - گل یخ (کیومرث پوراحمد - 1383) - مجردها (اصغر هاشمی - 1383) - عروس فراری (بهرام کاظمی - 1383) - چند می گیری گریه کنی؟ (شاهد احمدلو - 1384) - قتل آن لاین (مسعود آب پرور - 1384) - چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور - 1384) - بی وفا (اصغر نعیمی - 1385) - قاعده بازی (احمدرضا معتمدی - 1385) - کارناوال مرگ (رضا اعظمیان - 1385) - خدا نزدیک است (علی وزیریان - 1385) ![]() ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:7  توسط یک دوست
|
یاد یه ترانه افتادم گفتم لااقل اینو واسه دل خودم بنویسم تا حالم عوض شه .آخی یادش بخیر
اونیکه مدعی بود عاشقته اونیکه مدعی بود عاشقته ترا تو فاصله ها تنها گذاشت. بیخبر رفت تو این بی راهه هارد پاشم واسه چشمات جا نذاشت آه دل سوزوندی ..آه چرا نموندی .آه دلو سوزوندی آه چرا نموندی
یا حق دست حق سپردمت .
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:14  توسط یک دوست
|
عشق يعني بنده فرمان حق شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
سلام خوبين من بعد از ۱۴ ماه برگشتم تا وبلاگم را سرو سامان بدم امدوارم با نظرات خوبتون من را ياري كنين.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:11  توسط یک دوست
|
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ستارها اینو میگه که تو اقبال منی اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم اجازه تو دست تو اجازه من دست تو خنده من خنده تو شکست من شکست تو آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟! منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد تومثل یك معجزه ي حقيقي تو لحظه هاي بيم و نا اميدي كه در غروب آخرين دقايق از آسمون به داد من رسيدي من آخرين اميد اين نگاهو !!! ![]() به لحظه ي اومدن تو بستم بيا كه در نهايت صداقت به انتظار ديدنت نشستم
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 15:9  توسط یک دوست
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:19  توسط یک دوست
|
نمیخوام که بگی چه دل سنگه ولی: ![]() باز دوباره طنین صدا به قلبم نشست! باز دوباره حادثه طنین نگات برام قشنگ بود ولی دیگه عاشق صداقتت من نبودم! چون اونو گمش کرده بودم! ولی نه من که تا اخرش تو دستم نگه اش داشته بودم! تو بودی که که گمش کردی! این تو بودی که بازنده شد! چون دیگه تو قلبم جا نشد! شایدم من بودم که باختم! چون تو از اولش دلت یه جای دیگه بود! من اصلا نبودم! شایدم بودم ولی...! دیگه با دیدنت کف دستام عرق نکرد! دیگه سر انگشتام سرد نشد ! دیگه قلبم تند تند نزد! دیگه سنگینی نگاهت برام مهم نبود! چون تو دلت یه جای دیگه ام اسیر بود! پس بازم این من بودم که باختم! نه! تو بودی که که گمش کردی! این تو بودی که بازنده شد! چون دیگه تو قلبم جا نشد! ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:55  توسط یک دوست
|
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 19:35  توسط یک دوست
|
باور نكردم رفتنت بيداد دل شكستنت ناباوري از حد گذشت نبض زمين ناگه شكست نشكفته ها پرپر شدند ناگفته ها دردي شدند هر خاطره جاني گرفت افسانه اي از هم نوشت تو غربت يه نيمه شب افسانه ام در هم شكست افسانه ام قصه نبود قصه پر غصه نبود گفتي كه از من كن حذر عشق مرا از سر به در گفتم مگو ليلا ترين مجنون منم دستم بگير گفتي كه ليلا رفتني است زنجير عشق گسستني است گفتم مگو زيبا ترين مجنون خود در من ببين اي مرغك تن خسته ام ميناي دل شكسته ام افسانه رفتن شدي قلب مرا خنجر شدي گفتم كه اي بانوي من هر شب تويي در خواب من ديووانه و شيدا منم افتاده اي بر خاك منم اي عشق من اي بهترين معناي من از من مگير باور نكردم رفتنت بيداد دل شكستنت رفتي و بي تو در قفس ناليدم از غم يكنفس باور نكردم رفتنت بيداد دل شكستنت باور نكردم رفتنت بيداد دل شكستنت رفتي و بي تو در قفس ناليدم از غم يكنفس باور نكردم رفتنت بيداد دل شكستنت
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 19:34  توسط یک دوست
|
دلم گرفته. دلم شکسته. ولي استوارم. سعي در پايداري دارم. اصرارم بر استقامت است و خود باوري. ولي واقعيت چيز ديگري ست
هوس کوچ به سرم زده. شايد هم هجرت. نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم. دستانم را به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان. ديوانگي هم عالمي دارد نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است شايد كسي را كه با تو خنديده فراموش كني اما كسي را كه با تو اشك ريخته هرگز.... دوسِت داشتم ولي هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم نگفـتـم تــا نــدوني عاشـــقم مــن نـدوني بعــدِ تــو از پـا مي افتـم خيــال کـردم اگـــه روزي بـــدوني مي ري شعر جدايي رو مي خـوني مي ري تنها ميشم با بغض و گـريه تــوي شهــــر و ديـــار بي نشــوني راز عشق در این است که اگه به من 60 ثانيه وقت بدي بگي بگو ميگم تو 10 ثانيه اول به يادم باش و50 ثانيه رو ميدم به تو تو برام حرف بزني چون مقدسي دوست داشتن تمثيلی از نفس کشيدن من است، سزاواری من در زندگی، شايستگیام در بودن! ... اگر سزا بود چنان در آغوشش میفشردم که يکی گرديم، و در آن پيکر، نه من دلتنگ میشدم، نه او میگريخت زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي کـــــــاش !!............ کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم ... کاش
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:23  توسط یک دوست
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:16  توسط یک دوست
یادته آن زمان که هر نگاه فرصت دیدن بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:38  توسط یک دوست
از تمام دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟
*** وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي *** عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن، با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق ميورزيم *** آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه از اول هم براي تو نبوده است *** لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق *** داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند *** عشق را به کسانی بدهید که لایق آن هستند نه تشنه آن زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد *** در بازار بورس قلب تو / چند سهم باید خرید / تا ضربان به ظاهر منظمش / حتی ذره ای از سرمایه عشقم نسبت به تو را به باد فنا ندهد؟ *** عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگری است. هدیه ای نامشروط است، عشق معامله نیست
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:18  توسط یک دوست
|
از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگترین گلش نیست , نگران شدم , پس تو کجایی؟ *** عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا عشق است *** فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن *** دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی *** فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد *** اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست . همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است. *** ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی *** ستاره به چشم کوچک می نماید , اما این گناه چشم است نه کوچکی ستاره , درستهایی که کمک میرسانند , مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند. *** براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش. ***
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم
***
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
***
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم ***
آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟
ماه میگه: یعنی اومدن دوبارهی تو ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟ آسمون میگه : انتظار دیدن تو ***
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري
***
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
***
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:15  توسط یک دوست
|
![]() شیشه پنجره ره باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش ترا خواهد شست؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:14  توسط یک دوست
|
تو را دوست می دارم نه برای فرار از تنهایی خویش تو را دوست می دارم نه برای فراموش کردن شبهای گریه تو را دوست می دارم نه برای آنکه شب ظلمانیم را با ماه وجودت مهتابی کرده یی تو را دوست می دارم نه برای آن چشمان آهویی ات تو را دوست می دارم نه به خاطر آن اندام اغوا کننده زنانه ات تو را دوست می دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند یک فرشته می کند تو را دوست می دارم نه برای بدست آوردنت تو را دوست میدارم نه برای زیبایی ات
تو را دوست میدارم فقط برای خودت
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:13  توسط یک دوست
|
آن روزهاآن روزها رفتند
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:8  توسط یک دوست
|
اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتی هرپنجشنبه به مزارم بیا.گل سرخی بر روی قبرم بگذار تا بدانم که تنها نیستم و تو را در کنارم دارم...
ولی اگر تو مردی من فقط یکبار بر سر مزارت می آیم.... و آن دسته گل سفید مریم را که با خون خود سرخ خواهم کرد ، برایت هدیه می کنم.وعاشقانه در کنارت جان می سپارم تا بدانی هیچ وقت تنها نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:5  توسط یک دوست
|
*** اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود *** روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع *** عشقي كه با پر مرغي بدست آيد با ساقه ي كاهي از دست مي رود *** مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني *** هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را *** اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن *** خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهاييش نگذار...
***
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...
***
آفتاب را به تو نمي دهم
تا خرده خرده بشكافي اش و از آن هزار ستاره بسازي ***
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام.
***
روزگاري يك تبسم يك نگاه بهتر از گرماي صدآغوش بود اين زمان بر هر كه دل بستم وليك آتش آغوش او خاموش بود
***
عشق حيات عاشق را تشكيل ميدهد والا معشوق تنها بهانه است
***
عشق مطبوع ترين بخش زندگي است وازدواج فاني كننده ي آن است
***
عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 16:30  توسط یک دوست
|
به دست آوردن خوشبختي بزرگ ترين فتح زندگي است.
***
هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی .پر کلاغ رو سفید کنی.آتیشو بوس کنی توی آب یه نفس عمیق بکشی .اون موقع منم میتونم فراموشت کنم.
***
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...
***
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده. ***
اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.
***
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
***
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم.
***
عشق،عشق مي آفريند. عشق زندگي مي آفريند. زندگي رنج به همراه دارد. رنج دلشوره مي آفريند. دلشوره جرات مي بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد اميد مي آفريند. اميد زندگي مي بخشد. زندگي عشق مي آفريند. عشق عشق مي آفريند. (احمدشاملو)
***
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا |آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود.
***
اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو!
***
اگر در قلبتان عشق باشد٬ می توانيد هر روز معجزه کنيد...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 16:30  توسط یک دوست
|
وقتي كه بارون مياد هر چند تا قطره كه تونستي بگيري منو دوست داري و هر چند تا كه نتونستي بگيري من تو رو دوست دارم!
*** تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني! *** روزي تو را محاکمه مي کنند *** اندازه يه قابلمه..........
با هر چي لب تو عالمه...... مي بوسمت يه عالمه........... ***
khoda be hameye fereshteha dastoor dad ta tooye behesht jam beshan ta behtarin fereshtaro entekhab kone vali behtarim fereshte jamoond chon dar hal khoondane inaie ke man neveshtam
***
man tooye donya seta doost daram ... khorshid ,mah va to. avali ro vaseye roozam mikham / dovomiro vaseye shabam mikham / vali to ro vaseye tak take lahzehaye zendegim mikham
***
badtarin dard in nist ke az eshghet door bashi.badtarin dard in nist ke be ooni ke doosesh dari naresi.badtarin dard in nist ke eshghet behet naro bezane.badtarin dard inam nist ke asheghe yeki bashi yo oon nadoone.badtarin dard ine ke yeki bemire oon vaght taze befahmi ke dooset dashte !!!!!!!!!!!!!! inam ye noe darde dige
***
Ye rooz Del ba khodesh ahd bast ke az in be baad sang misham , sang shod...........raft miyoone sanga neshast , ama...........asheghe ye sange dige shod
***
سکوتم را به باران هدیه کردم , تمام زندگی را گریه کردم , نبودی در فراق شانه هایت ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.
***
افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:42  توسط یک دوست
|
سلام دوستان
ببخشید که اینبار کمتر نوشتم! امیدوارم خوشتون بیاد... نظر یادتون نره!
...
در اين حريم شبانه ستم گرفته در اين شب خوف و خاكستر كه غم گرفته رفيق فروزان روشن رهايي من ستارهها را صدا بزن دلم گرفته
***
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری ببينی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زير لبت بگويی: گل من باغچه ی نو مبارک
***
آنکه میخواهد روزی پريدن آموزد، نخست میبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند
***
خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهاييش نگذار
***
بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید،تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید...
***
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:42  توسط یک دوست
|
زندگی آب راهايی است به نام وفا... ميريزد به جويی به نام صفا... ميرود به رودی به نام عشق... ميرسد به دريايی به نام وداع...
***
غروب شد....خورشید رفت ....افتابگردان دنبال خورشید می گشت ... ناگهان ستاره ای چشمک زد .. افتابگردان سرش را پایین انداخت اری گلها هرگز خیانت نمی کنند
***
تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟!
من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختم... ***
چشم های تو را دوست دارم ... نه به خاطر زیبائیشون ... بلکه به خاطر اینکه چشم های تو هستند...
***
عده اي دايم مي نالند که گل سرخ خار دارد ما يايد شاد باشيم که خارها گل دارند
***
كاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جريمه ي مدرسه ام بود
***
ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست .
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست. ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست. از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است... ***
شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جريان دارد رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جايگاه توست...
***
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن...
***
براي پخته شدن كافيست كه هنگام عصبانيت از كوره در نرويد.
***
اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن.
***
زندگی را دوست دارم نه در قفس. عشق را دوست دارم نه در هوس. تو را دوست دارم تا آخرین نفس...
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:40  توسط یک دوست
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:29  توسط یک دوست
|
تو از دیار کدامین ستاره می آیی ؟ که در نگاه تو ، دریای عشق ، جوشان است پیام آمدنت را نسیم گل آورد بیا که شهد کلامت عصاره ی جان است نصرا... مردانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:20  توسط یک دوست
|
Zendegi ejbar ast ... Marg entezar ast ... Eshgh 1 bar ast ... Jodaii doshvar ast ... Vali yade to tekrar Ast
*** *** Agar shekastane ghalb o ghoroor seda dasht asheghan sookoote shab ra viran mikardan *** Vaghti Behem Gofti Ke Ta Akhare Omr Bahatam Taze Fahmidam Ke Chera Migan Donya 2 Ruze *** Do chiz ra dost daram , gole sorkh va tora , gole sorkh ra baraye to va to ra baraye khodam *** وقتی گلدون خونمون شکست !! *** توي زندگی 3 راه رو دنبال کن: *** اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست، *** Ashegh an nist ke yek del be sad yar dehad ***Ashegh anast ke sad del be yek yar dehad *** bozorgtarin gonah ; SOKOOT, bozorgtarin shoja'at ;DOOST DASHTAN, bozorgtarin sarmaye ; YAR, bozorgtarin bala ; FARIB , bozorgtarin asrar ; SEDAGHAT, bozorgtarin eftekhar ; ASHEGH SHODAN *** Midooni lezate zire baroon ghadam zadan chiye *** Doroogh shokoofe miavarad amma mive nadarad
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:16  توسط یک دوست
|
مهموني يه تو آسمون... خدا مي خواد قشنگ ترين فرشته رو انتخاب كنه ولي اون به اين جشن نمي رسه ... چون داره اين پيغامو مي خونه
*** من روي تو يه حساب ديگه باز كرده بودم. *** من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم.... *** خدايا تو خود ميداني انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجر ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است ***
آن هنگام كه با بخار احساس وجودم روي جام دلت نوشتم دوستت دارم آيا دلت به حالم گريست؟!
***
خدايا به من توفيق:
عشق، بي هوس تنهايي ، در انبوه جمعيت دوست داشتن ، بي آنکه دوست بداند عطا کن. ***
اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندمگویند که دیوانه است پس می گریم و می خندم که بگویند یک عاشق دیوانه است ***
به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....
به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد.... به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد.... به دلت بياموزاگه روزي تنها ماندطلب عشق زهربي سرو پايي نکند .... ***
اگر كسي را دوست ميداري تركش كن. اگر قسمت تو باشد باز ميگردد. اگر هم باز نگشت يعني به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر كه رفت
***
دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم(دكتر علي شريعتي)
***
Hame migan 1sa@t yani 60 daghighe,1 daghighe yani 60 saniye,ama hichkas behem nagoft ke 1saniye bi to yani 60 sal
***
آنكه هر روز هوس سوختن ما مي كرد
كاش امروز بود تماشا مي كرد! ***
گفتی ستاره موندنیست دیدی ستاره هم شکست؟! عهدی میون ما نبود عهد نبسته هم گسست . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:16  توسط یک دوست
|
|
|